جوان گفت: «ای پادشاه! خورشید و ماه و زهره و عطارد و مریخ و مشتری و زحل، همگی آفریدهای از آفریدگان او هستند. تمام افلاک و کواکب تدبیر شده و برجهای ثابت و افلاک گردان و ستارگان سیار و هر آنچه در زمین و آسمانها و میان آن دو از پدیدههاست، همگی به الوهیت او گواهی میدهند و به مقام معنوی او گردن مینهند؛ و هیچ خرد و کلانی نیست مگر آنکه در برابر او خاضع و ناچیز است.»
در این هنگام، آن حکیمی که به طاعت او سفارش کرده بود، بر پا خاست و از پادشاه اجازه سخن خواست. پادشاه به او اذن داد و او گفت: «ای جوان! اگر امر همانگونه است که تو گفتی و توصیف همان است که وصف کردی، و اگر این شخص کسی است که نور و ظلمت و زمین و آسمانها را آفریده و تمام روشناییها را ابداع کرده و او همان قادرِ حکیم و پروردگارِ کریم و اولِ قدیم و خبیرِ علیم است، پس ما از او میخواهیم که از نشانهها و معجزاتش چیزی ظاهر کند که با آن بر ربوبیتش استدلال شود؛ چرا که با قدرت است که قادر شناخته میشود و با فعل است که بر فاعل استدلال میگردد. پس اگر برای ما از آیات و معجزاتی که میطلبیم و میخواهیم، چیزی آشکار کرد، ما به بندگی او گردن مینهیم و به الوهیتش اقرار میکنیم.»
جوان گفت: «آنچه را از او میخواهی برایم بازگو تا آن را بدانم و پاسخ خود را به تو بگویم و بدانم که بعد از آن چه میخواهید.»




