سپس او تمام بیماریها و نقصهایی را که در من بود، از میان برد. پس برادرانم را نیز نزد او آوردند و پادشاه میدانست که آنها چه نقصهایی دارند و او آنان را نیز شفا داد و هر چه عارضهای در آنها بود زدود و آنان را به خلقتي سالم و درست بازگرداند.
چون نزد مادرمان بازگشتیم و او ما را دید در حالی که تمام نقصهایمان برطرف شده بود، چنان فریادی از سر شوق کشید که جان از بدنش جدا گشت. از این اتفاق، غم بزرگی بر ما و پدرمان سایه افکند. چون این خبر به گوش آن شخص رسید، فرمان داد مادر مرا حاضر کنند. رِدایی بر او افکندند و او را پوشاندند و آن شخص سخنانی به زبان راند که ما درک نمیکردیم. هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که مادرم به حرکت درآمد و نشست و به پدرم گفت: "ای سرور من! این کسی که میبینی و با دست به او اشاره کرد همان است که روح مرا به بدنم بازگرداند؛ پس این را بدان."
و این بود سبب بازگشت ما از پرستش خورشید، ویرانی گنبد و درآمدن به طاعت او.»
در این هنگام، همان حکیمی که در ابتدا توصیه به تصدیق و پذیرش او کرده بود، برخاست و به آن جوان گفت: «اگر ماجرا همانگونه است که تو گفتی، پس او از ما چه میخواهد و به چه چیزی راضی میشود؟»




