مدتی طولانی سپری شد در حالی که پادشاه یادی از او نمیکرد و بدو اعتنایی نداشت. تا آنکه روزی آن مرد به خاطرش آمد و دستور داد در را بگشایند. چون در گشوده شد، دیدند که غار وسعت یافته و در آن چشمه آبی روان و بوستانی سرشار از انواع درختان پدید آمده است. و آن مرد را یافتند که بر تختی از زر نشسته و چهرهاش از نور میدرخشد. چون او را در آن حال دیدند، از آنچه مشاهده کرده بودند به هراس افتادند و نزد پادشاه بازگشته و ماجرا را بازگفتند.
پادشاه دستور داد دوباره دو درب را بر او ببندند و اجازه ندهند کسی به آن مکان نزدیک شود. سپس فرمان داد وزیران و حکیمان و همان مرد خردمندی که به فرمانبرداری از او توصیه کرده بود، حاضر شوند. پادشاه آنان را از شأن و احوال آن مرد آگاه کرد و در کار او با ایشان مشورت نمود. آن مرد صالح که به اطاعت از او سفارش کرده بود، گفت:
«خداوند پادشاه را یاری دهد؛ من چنین صلاح میبینم که این مرد را احضار کنی و او را از حالِ فرزندانِ دخترت آگاه سازی و نقصهایشان را برایش شرح دهی و از او بخواهی که آنان را شفا بخشد؛ و او را به خاطر آن کودکان به دیار هند ببری تا بدینوسیله امر او را از سرِ خود باز کنیم و شرّ احتمالی او را به دیگران (پادشاه هند) بسپاریم. پس اگر او آنان را شفا داد و به خلقتِ سالم بازگرداند، پادشاهی هند از آنِ تو




