مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

رسـالـه جـوهـره طالـقـانـیـه - محـمـد بن حسـن بن اللیث طـرابلـسی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 392 من 478

روزی در حالی که پادشاه نشسته بود، نگهبانش نزد او آمد و گفت: «ای پادشاه! آن مرد از مکانی که در آن بود، خارج شده است.» پادشاه فریاد زد: «وای بر تو! چگونه چنین شد؟» نگهبان پاسخ داد: «چیزی از این ماجرا نمی‌دانم.» پادشاه برخاست و به سوی او رفت و دید که او همچنان در جایگاه خود است و تکان نخورده است. پس به نگهبان گفت: ....

«پادشاه گفت: وای بر تو! به من دروغ می‌گویی؟ اما آن مرد (نگهبان) سوگند یاد کرد که دو روز تمام در هر گوشه و کناری به دنبال او گشته تا دستگیرش کند، اما او را نیافته است و مکانِ زندانش از دو روز پیش خالی بوده است.

پادشاه را غاری بود که در دل تخته‌سنگی حفر شده بود؛ مَغاکی تنگ و تاریک که دو دربِ بزرگ داشت و جز با نیروی مردانِ بسیار گشوده نمی‌شد. هرگاه پادشاه بر کسی خشم می‌گرفت، او را در آنجا حبس می‌کرد و درها را بر او می‌بست تا آن شخص در همان حالِ سخت (صبر) جان بسپارد. پس فرمان داد آن مرد را در این غار زندانی کنند. او را به بند کشیدند و درها را بستند. پادشاه خود ایستاد تا بر روی درها بنایی ساختند و آن‌ها را سد کردند تا هیچ نوری به آن مکان راه نیابد و نگهبانانی بر آن موضع گماشت.

الصفحة 392 من 478