انتظارش را میکشیدند و آن را برای خود عید قرار داده بودند. در آن لحظه که بر آنان ظاهر گشت، چهرهاش همچون قرصِ درخشان خورشید بود و افق از فروغِ رویش روشن شد. هنوز نگاه آنان به او کامل نشده و بر ظهورش یقین نیافته بودند که او از بلندای کوه محیط به سوی آن گنبد فرود آمد؛ پس فرمان به ویرانی آن داد، مردم را از پرستش خورشید بازداشت و پس از آشکار کردن معجزات بزرگ و نشانههای عظیم، به حقیقتِ خویش اشاره فرمود.
او آنان را از وقایعِ هزار سال گذشته و دانشِ آنچه تا هزار سال آینده رخ خواهد داد، باخبر ساخت. ایشان را به آدابی والا تربیت کرد و مردم را از میان پیروانش در مراتب و طبقاتِ گوناگون نظم بخشید. چون آیینِ آنان به کمال رسید، جانشینی از میانشان برگزید تا پس از او به امرش قیام کند؛ مردم را به طاعت از او فرمان داد و از مخالفت با وی برحذر داشت. اما چون او از میانشان غایب گشت، وصایای او را از یاد بردند و به همان آیینِ پیشین و خورشیدپرستی بازگشتند و دوباره آن گنبد را بنا کردند. آنان بر همین منوال روزگار گذراندند تا آنکه هشتاد ظهور (۳۵ بار در ابتدای متن ذکر شده بود) بر آنان سپری شد که میان هر ظهور تا ظهور بعدی، هزار سال فاصله بود.
پادشاهان ما همواره از ترس، با پادشاهان شرق (آن دیار) مدارا و ملاطفت میکردند. در اواخرِ این ظهورات، پادشاهی بر تخت نشست که او را "شاهِ شاهان" (ملکالملوک)




