او به ما فرمود: «هنوز وقتش فرانرسیده است؛ پس بر همان حالی که هستید بمانید و منتظر من باشید، که به زودی ظهور خواهم کرد. نام من «محمد» است و من همان «منتظَر» (موعود) هستم.»
سپس او تاج و پایه تخت را برداشت و به صخره فرمان داد که شکافته شود؛ صخره شکافت و او تاج و پایه را به درون آن بازگرداند و صخره به همان حالتی که بود، بازگشت. آنگاه او خارج شد و ما نیز با او خارج شدیم. او به ما فرمود: «جز من، هیچکس دیگر نمیتواند این کاری را که من انجام دادم، انجام دهد.»
من به او گفتم: «ای سرور ما، ما را به چه فرمان میدهی؟»
فرمود: «شما را به تقوای الهی و اصلاح کارهایتان فرمان میدهم.»
سپس او به درون آن خانه بازگشت و در را بر روی خود بست و قفل بدون آنکه کسی آن را ببندد، به حالت اولش بازگشت.
چون آهنگِ رفتن کردیم، از بالای آن خانه ما را صدا زد و فرمود: «شما دیگر مرا نخواهید دید و من برای شما ظاهر نخواهم شد، مگر از همان مکانی که در آن غایب میشوم.»




