پدرم به او گفت: «ما از تو نشانهای (معجزهای) میخواهیم.»
فرمود: «آری.» سپس برخاست و دستش را به سوی طاقچهای دراز کرد که میان آن و در، ده ذراع فاصله بود؛ ما نفهمیدیم که آیا دست او تا آن مکان کشیده شد یا دیوار خود را به سوی او نزدیک کرد. پس کلید را برداشت و با آن به قفل اشاره کرد و در گشوده شد. او وارد شد و ما نیز به دنبالش رفتیم.
در آنجا تختهسنگی بزرگ، بلند و چهارگوش دیدیم که چهار ستون بر آن بود و گنبدی از طلا بر فراز آن بنا شده بود. در میان گنبد، زنجیری بود که در انتهای آن چراغی آویزان و درخشان قرار داشت و بر روی آن صخره، تختی با سه پایه بود. هنگامی که او به صخره نزدیک شد، به آن فرمود: «ای صخره، امانت را بازگردان!»؛ پس صخره شکافت. او دستش را دراز کرد و پایه چهارم تخت و آن تاج را بیرون آورد و صخره به حالت اولش بازگشت. سپس دست به سوی تخت برد و آن پایه را بر آن نصب کرد و بر تخت فراز رفت و به ما فرمان داد که طواف کنیم؛ پس ما گرد او، از همانجایی که با او روبهرو شده بودیم، طواف کردیم. هنگامی که هفت بار طواف کردیم...
پادشاه گفت: «ای سرور ما، آیا فرمانروایی را به دست میگیری و به ما فرمان میدهی که به دستور تو این خانه را ویران کنیم؟»




