علی بن محمد العسکری (امام هادی) علیهالسلام رسید. او از آنچه میان ایشان و خلیفه متوکل گذشت سخن گفت و ماجرای کشته شدن متوکل به دست پسرش منتصر را بازگو کرد، و از ظهور امامت حسن بن علی العسکری (امام عسکری) یاد نمود.
او از سخنان امامان هدایت چنان مطالبی نقل کرد که اگر بخواهم بازگو کنم، شرح آن به درازا میکشد؛ و اگر از گفتن تمام شنیدههایم خودداری میکنم، تنها به این سبب است که میدانم شما خود بهره و دانشی از آن دارید. آنچه از او شنیدم مرا اندوهگین ساخت و منقلب کرد و آن معرفتی که امید نجات از آن میرود، برایم آشکار شد. پس او را نزد خود نگاه داشتم و از خاصترین یارانم قرار دادم که به گفتههایش اطمینان داشتم.
او مدتی طولانی نزد من اقامت کرد و من همواره از دانش او بهرهمند میشدم. قرآن را از او آموختم و با تنزیل و تأویل و محکم و متشابه آن آشنا شدم. او اخبار و روایات را برایم بازگو کرد و از آنچه میدانست چیزی فروگذار نکرد، مگر آنکه مرا با آن آشنا کرد و بر آن آگاه ساخت.
در یکی از روزها که برای گفتگو و مذاکره نشسته بودیم و پدرم نیز با ما حاضر بود، ناگهان متولی و خدمتکارِ «بیتالحکمه» و زیارتگاههای این مکان، شتابان، پابرهنه و




