برخاستیم به نماز و چنان نماز خواندیم که نماز شب ما به نماز صبح پیوست و هر دو را با یک طهارت به جای آوردیم. ده روز به همین منوال بودیم؛ نه پادشاه را دیدیم، نه به کنیزی نگریستیم و نه به هیچیک از چیزهایی که برای ما آورده بود یا در اطراف ما بود توجه کردیم.
در حالی که پادشاه از جایی که ما نمیدانستیم، مراقب امور ما بود. چون روز یازدهم فرا رسید، فرمان داد ما را احضار کنند و مجلسش را از مردم تهی گردانید. هنگامی که در پیشگاه او حاضر شدیم و بر او سلام کردیم، به ما گفت: «کدام یک از شما ابوعبدالله محمد بن حسن مدنی است؟»
سرورم به او فرمود: «من همانم.» سپس پادشاه به سوی من روی گرداند و گفت: «تو ابوطاهر شاپور بن قاسم بن شاپورِ زاهد هستی؟» گفتم: «من همانم.»
به سرورم گفت: «آیا تو شنوندهی سخن من و عهدهدار پاسخ دادن به من هستی؟» سرورم فرمود: «آری، من شنوندهی سخن تو و پاسخگوی تو هستم.»
پادشاه گفت: «همانا آنچه از عبادت، بندگی و زهد از شما دو تن دیدم، برخلاف آن چیزی است که از اخبار شما و کسانی که همعقیده با شما هستند و با دین شما به درگاه خدا بندگی میکنند، شنیده بودم.»
سرورم فرمود: «ای پادشاه، مگر چگونه شنیدهای؟»




