داوود گوید: چون صبحِ روز بعد فرا رسید، در مسجد رسول خدا -جَلَّ جَلَالُهُ- نشستم و فضایل مولایم اباعبدالله -عَزَّ عَزُّهُ- را روایت کردم در حالی که آن مرد حاضر بود. چون سخنم را شنید، گفت: "راست گفتی و صاحب تو نیز راست گفته است." و از آن پس هرگاه در آن مکان حاضر میشد و روایت مرا میشنید، همین را میگفت.
سپس مدتی طولانی از من غایب شد و او را ندیدم. تا آنکه روزی او را دیدم در حالی که عقلش آشفته و سرگشته بود (از شدت مستیِ دنیا خود را گم کرده بود). از کسی که او را میشناخت دربارهاش پرسیدم، گفت: "در مالش برکت افتاده و دنیا به او روی آورده است، پس عقلش از این بابت تیره و سرگشته گشته است."
نزد مولایم اباعبدالله -عَزَّ عَزُّهُ- آمدم و آنچه را درباره آن مرد شنیده بودم بازگفتم. امام فرمود: "ای داوود! همانا خداوند تبارک و تعالی ارواح شیعیان ما را از پرتو نور خویش آفریده است؛ پس آنان با وجود ما، جز ما را نمیخواهند، خواه به ثروتی دست یابند یا گزندی به آنان برسد. و ارواح دشمنان ما را از جنس این دو سنگِ نکوهیده (اشاره به طلا و نقره یا دنیای بیارزش) آفریده است؛ پس اگر آنها را نداشته باشند و سختی به آنان رسد، کفر میورزند و خشمگین میشوند و فضل ما را انکار میکنند، و اگر از جانب ما به ثروتی و بهرهای فراوان دست یابند، بدان سرگرم شده و از یاد خدا و یاد ما و پرسش از حال ما و یاد شیعیان ما غافل میگردند."»




