میگفت: "دروغ گفتی و صاحب تو (امام) نیز دروغ گفته است!" من از او روی میگرداندم و به سخنش اعتنا نمیکردم.
چون این رفتار او بر من طولانی و سخت گشت، ماجرا را به مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- عرض کردم و به ایشان شکایت نمودم. امام به من فرمود: "بهزودی او را از تو منصرف و سرگرم خواهم کرد."
سپس یکی از شیعیان را فراخواند و کیسهای حاوی صد دینار به او داد و فرمود: "این را بگیر و فلان کس را ملاقات کن و این مال را به او بده و از جانب من به او سلام برسان و بگو: مولای من چون از نداری و عیالواری (بسیاریِ نانخورها) تو آگاه شد، این مال را برایت فرستاد تا در گذران زندگی یاریات دهد و این مبلغ هر ساله از جانب ما به تو خواهد رسید."
آن مرد چنین کرد و مال را به او داد. چون آن شخص کیسه را گشود و به دینارها نگریست، بسیار شادمان شد و گفت: "گواهی میدهم که صاحب تو، اباعبدالله جعفر بن محمد، راستگو (صادق) است؛ او نهانها و آنچه در سینهها مخفی است را میداند و هیچ امر پوشیدهای، چه پنهان و چه آشکار، بر او پوشیده نیست." دینارها را گرفت و رفت.




