پس پدر به او گفت: «خداوند از لغزشت درگذرد و از خطایت چشمپوشی کند و تو را به نیکیها و کارهای شایسته موفق بدارد.»
سپس رو به پسر کوچکتر کرد و گفت: «تو نیز سرگذشت خود را برایم بازگو و بگو کارت به کجا انجامید و چگونه برای خود و امور دنیایت تدبیر کردی؟»
او گفت: «ای سرورم! اما من، تمام آنچه به من سپردی و هر چه را به کار بستم و به دست آوردم، در راههای خیر انفاق کردم. و اما برادرانم؛ همواره نیازهایشان را برآورده میساختم و حقوقشان را در خانههایشان ادا میکردم و در جایگاههایشان به دیدارشان میرفتم؛ پس هر کس را در حال پریشانی و ناداری میدیدم، سامان میبخشیدم و هر که را میدیدم که از من حیا میکند و خجالت میکشد درخواست کند، من خود پیشقدم میشدم. روزم را در جستوجوی دانش سپری کردم و شبم را در اندیشه و تفکر به پایان بردم؛ و من حقیقتاً شرم دارم از اینکه آنچه را انجام داده یا در آن کوتاهی کردهام، بر زبان آورم.»
پدر گفت: «ای فرزندم! خداوند کارهای شایستهای را که انجام دادهای از تو بپذیرد. اما آنچه از نیکی به برادران و مهربانی و پیوند با آنان گفتی، بدان که با این کار به خدا پیوستهای؛ بهترین گنجی را که میشد، اندوختی و سودمندترین ذخیره را ذخیره کردی. و اما جستوجوی دانش و کوششت در آن و شبزندهداریات برای تفکر و




