هر یک از آنان رفت، حقّشان را ادا کرد و با آنان نرمش ورزید و از آنان پذیرفتنِ مال یا بخشی از آن را خواست، اما آنان از پذیرش آن امتناع ورزیدند تا اینکه به آخرین آنان رسیدیم و هیچیک از ما چیزی از آن مال نپذیرفتند.
پس سرورم با مالِ در دستِ من نزدِ تاجر بازگشت و ماجرا را بر او بازگفت. تاجر به ما گفت: «من شما را از این امر آگاه کرده بودم. این مال متعلق به آن جوانی است که جواهر را به من فروخت؛ پس او سزاوارتر و شایستهترِ آن است. و همچنین بر تو است که نامهای به او بنویسی و او را به آمدن نزد من دعوت کنی تا در نیکیهایم شریک باشد.»
سرورم به او گفت: «تو به من وعده داده بودی که سببِ دشمنیِ برادرانت و بریدگیِ آنان از تو را بر من آشکار سازی تا کاری که بر عهدهی من است در آن انجام دهم.»
تاجر گفت: «همانا من برادری همنسب دارم که در یکی از باغهای متعلق به خویش که به این شهر همسایه است، سکونت دارد و او مالکِ آن است. چون حاصلِ آن باغها را دریافت میکند، برادرانش را فرا میخواند و از هر یک میخواهد که آنچه را نیاز دارد، بردارد. سپس بقیه را میفروشد و بهای آن را در صندوقی نهاد. هرگاه یکی از آنان به بخشی از آن مال نیازمند شود، از صندوق برمیدارد و در آنچه نیاز دارد صرف میکند. اگر مردی از برادرانشان به سوی او بیاید، شأن و مقام او را بزرگ میدارند و با او مانند




