گفت: «آری.»
گفت: «چقدر بود؟»
سرورم گفت: «چهارصد درهم بود. سپس تو با کارگزارت پیمِ او را افتادی و او بقیهی مال، یعنی ششصد درهم را به او سپرد.»
تاجر گفت: «آن گونه بود. پس جواهرت را ببر، خداوند در آن برایت برکت قرار دهد. و همانا چون آن کسی را که آن را به من فروخت، پریشانحاله و عجلهکننده دیدم، دانستم که آن را سرقت کرده است. وای خدا! اگر مرا در مکه مییافتی و مرا از حالِ آن آگاه میکردی، من آن را به تو میدادم و تو را از سفر و رنج بیبهره میساختم.»
سرورم به او گفت: «به خدا سوگند، من حتی یک لحظه هم مالکش نشدم و جز در این هنگام، آن را ندیدم. و آن کسی که آن را به تو فروخت، مالک و صاحبِ آن است.»
تاجر گفت: «خداوند بر دستان تو خیر نیاید اگر به من داستانِ صاحبِ این جواهر را بازگویی؛ چگونه به دستش رسید و چگونه تو از خبر آن آگاه شدی و مرا تا شهرم دنبال کردی؟»
پس سرورم آن داستان را از آغاز تا انجام بر او سرود. چون تاجر آن روایت را شنید و از ما به ایمان یقین یافت، به سرورم گفت: «به من آگاه کن که مقدرِ مالی که به اینجا آوردهای، چقدر است؟»




