پسر گفت: «اما در این مورد، نه چنین نبودم.» پدر گفت: «پس چرا به کتاب خدای تبارک و تعالی استناد میکنی و به ایمان احتجاج میکنی؟ در حالی که این حجت (دلیل) علیه توست، نه به نفع تو.»
پسر به او گفت: «ای سرورم! مگر نه این است که خدای تبارک و تعالی فرموده است: "و بهرهات را از دنیا فراموش مکن، و نیکی کن همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است"؟»
پدر گفت: «آیا تو نیز به اندازه بخشی از نیکیِ خدا بر خودت، به دیگران نیکی کردی؟» گفت: «نه.» پدر گفت: «پس این آیه نیز حجتی علیه توست؛ بنابراین نه به کتاب خدا استناد کن و نه به روایات؛ بلکه بر حال خویش گریه کن و از آنچه در امر دینت کوتاهی کردهای، از خدا آمرزش بخواه.»
پس آن جوان جامههایش را چاک داد و بر صورت خود زد و چندان گریست که نزدیک بود چشمانش از شدت گریه آسیب ببیند و به پدر گفت: «ای سرورم، تو را بر خود گواه میگیرم و حاضران را نیز گواه میگیرم و خدا بر من گواه است که من دیگر به آنچه بر آن بودم باز نمیگردم و به درگاه خدای متعال از تمام کوتاهیهایی که در حق برادرانم و در ترکِ نیکی و پیوند با آنان روا داشتهام، توبه میکنم.»




