پس در آن هنگام، آهنگِ آن مرد را در خانهاش کردیم و اذن ورود خواستیم؛ او به ما اجازه داد. چون بر او وارد شدیم، سلام کردیم و او پاسخ داد و دستور داد بنشینیم. پس نشستیم، در حالی که خانهاش از مردم انباشته بود. چون مردم رفتند و کسی جز ما نزد او نماند، به ما گفت: «آیا حاجتی دارید تا برآورده شود؟»
سرورم گفت: «من آن را بازگو میکنم، مشروط بر آنکه تو برآوردنش را ضمانت کنی.»
تاجر به او گفت: «حاجتت را بگو که اگر خدا بخواهد، برآورده است.»
سرورم گفت: «حاجت ما که به خاطر آن آهنگِ تو را کردهایم، همان جواهری است که در مکه خریدی.»
تاجر به او گفت: «من ضمانت کردهام که حاجتت را برآورم و به آنچه ضمانت کردهام وفا میکنم، اما اکنون بازگرد و در چنین روزی (همانند امروز) نزد من بیا.»
سرورم بر این امر از او تشکر کرد و از نزدش بازگشتیم و دیگر به سوی او نرفتیم مگر در همان وقتی که به ما وعده داده بود.
چون در موعد مقرر نزد او آمدیم و ما را دید، رنگِ چهرهاش دگرگون شد؛ دستور داد بنشینیم، پس نشستیم و درنگمان به درازا کشید تا آنکه کسی جز ما باقی نماند. در آن هنگام به ما گفت: «برای چه آمدهاید؟»




