چون به سوی بازگشت آماده شدند، سرورم به آن جوان گفت: «ای جوان، خوش دارد که به سوی اردوگاهِ خراسانیان بروی و بپرسی که این مردی که جواهر را فروخت، از کدام شهر است، نامش چیست و با چه نامی شناخته میشود؟»
جوان برفت و پس از مدتی نزد ما بازگشت و گفت: «آن مرد از شهر سمرقند است و نامش محمد بن احمد است و به عنوان "تاجر" شناخته میشود.» پس نام او را یادداشت کرد.
چون آمادهی رفتن شدند، جوهری به جوان گفت: «به من از خانهات بگو؛ آیا در اینجا اقامتگاه داری؟ و به من بازگو کن که در کدام مکان خواهی بود و نامت چیست؟»
جوان گفت: «اما خانهام، همینجا بر روی "مقام" (جایگاه) میخوابم تا آنکه خداوند آنچه را مقدر کرده، به انجام رساند. و اما نامم "عبدالله بن جعفر" است و زادگاهم "حِمص".» سپس بازگشت.
آنگاه سرورم بیدرنگ برخاست و خیمهی خویش را در اردوگاهِ خراسانیان، در کنارِ خیمهی آن مرد، یعنی "محمد بن احمدِ تاجر" برپا کرد. چون خراسانیان به راه افتادند، ما نیز با آنان همسفر شدیم تا آنکه به سمرقند رسیدیم. در آنجا در خانهی یکی از کارگزاران فرود آمدیم و اقامت گزیدیم تا آنکه رنجِ سفری که در تن داشتیم، از ما زدوده شد.




