پس جوان به او گفت: «اکنون که مرا سوگند دادی، آگاهت میکنم که من پنج سال پیش حج گزاردم و کنیزی با من بود. چون حج و مناسک خود را به پایان رساندیم و زیارت کردیم، آن کنیز بیمار شد و ضرورت چنان ایجاب کرد که مجاورت گزینم (در مکه بمانم). و با من مالِ فراوانی بود؛ پس خانهای خریدم تا در آن ساکن شوم و غلامی که مرا خدمت کند. و ماندم تا آنکه تمامی مالم سپری شد و حالم رو به سختی نهاد و به فروشِ اسبابِ خانه و سفر نیازمند گشتم؛ پس آنها را فروختم و هزینه کردم و بدون هیچ چیزی باقی ماندم.
پس ضرورت مرا به فروشِ برخی چوبها که در اتاق پذیرایی (مجلس) من بود کشانید؛ پس آنها را برکندم و در میانِ یکی از زوایای آن، کوزهای مرمرین یافتم که سرپوشیده بود. آن را گشودم و در آن حُقهای (جعبهای کوچک) از طلا یافتم؛ و در آن حقه، جواهری بود که اگر آن را با بسیاری از جواهراتی که با توست جمع میکردم، بر آنها از جهتِ زیبایی و نور برتری داشت. چون آن را دیدم شادمان شدم و به کنیز گفتم: «اگر من این جواهر را آشکار کنم در حالی که بر چنین حالِ ژنده و پریشانی هستم، به ستم از من گرفته خواهد شد؛ جز آنکه من اندیشهای به سرم زده است.»
گفت: «آن اندیشه چیست؟»




