غلام گفت: «آری.»
او گفت: «و آن چیست؟»
آن جوان گفت: «میخواهم نفیسترینِ جواهراتی را که با خود داری به من بنمایانی.»
پس سرورم به او گفت: «نزد من در خانهام نفیستر از آنچه دیدی وجود دارد؛ پس اگر برگزیدهای که نفیستر از آنچه دیدهای را به تو نشان دهم، با من به منزلم بیا تا آنچه را نزد من است بنگری.»
و من در سرورم چنین یافتم که قصدِ اکرام و بزرگداشتِ او را دارد. پس او را برگرفت و به منزلی که در آن بود روانه شد و او را گرامی داشت و حقِ میهماننوازی را در بارهاش به جای آورد.
سپس به او گفت: «ای جوان، جواهراتی را که با من است زیر و رو کن (بررسی کن) به این نیت که از من خریداری کنی.»
جوان به او گفت: «خیر.»
سرورم به او گفت: «آیا تو دلال و واسطهای؟»
گفت: «خیر.»
گفت: «پس به چه سببی میخواهی آنها را بررسی کنی؟»




