به من گفت: «اگر امر چنین رخ نمیداد، تو این را برای "حشر" (قیامت) از من نمیشنیدی. پس آنچه شنیدی را تحقق بخش و یقین یاب و در آن شک مکن و مردد مشو. خداوند تو را استوار سازد و یاریات را نیکو گرداند.»
پس من خدا را بر این بزرگی سپاس گزیدم و برخاسته پیشِ او رفتم و دست و پای او را بوسیدم.
پس از آن، او کتابهایش را به من نشان داد و خبری را پنهان از من ننگه داشت مگر اینکه آشکارم نمود و با من انس کامل و تمام و کمال یافت.
ما از سرزمین کوفه همراه با کاروانها حرکت کردیم و حج را به جا آوردیم و مناسک خود را ادا کردیم. در یکی از روزها از حریم (مکه) خارج شدیم که به سوی "الحرَم" مدینه میرفتیم. در یکی از راهها، با تاجری که به فروش جواهرات شناخته میشد، برخورد کردیم. او جوهری از او جواهری از نفیسترین جواهرات طلبید. پس او کيسهای که همراه داشت و در آن جواهرات بود بیرون آورد و پیشِ او نهاده شد، اما هیچیک از آنها پسندیدهی او نشد.
در حینِ این میان، غلامی با پوششهای پوسیده و در حالی که در نیاز و تنگدستی بود، پیشِ ما ایستاد و مدتی طولانی توقف کرد.
سرورم جوهری به او گفت: «ای جوان، آیا حاجتی داری؟»




