سپس پیر، جامههای آن جوان و جایگاه او را به مرد حجازی سپرد و برای وداع با ما برخاست. گروه نیز برپا شدند تا هر یک به سمت مکانی برود که شایستهی مقام و رسم اوست.
سپس من رو به مرد حجازی کردم و با او وداع گزیدم و به او گفتم: این کالاهایی که خودت و آن هندویِ درگذشته نزد من به جای گذاشتهاید را به چه کسی واگذار میکنی؟
او گفت: اختیار آن به تو است؛ پس آن را هرگونه که صلاح دیدی مرتب و اداره کن.
سپس من نیز با آن گروه وداع کردم و همراه امامی که ما را به سوی وادی و صاحب باغ راهنمایی کرده بود، در راه شستم. میان من و او سخنانی گذشت که شرح آن در زمان حال ممکن نیست. سپس بازگشتم و به همهی کسانی که میان من و آنان معامله و پیوندی بود نامه نوشتم؛ و اموال و کالاهای مردم را به آنان سپردم. دیگر هیچ چیز بر گردن من باقی نماند، جز کالای آن هندو و حجازی و ودیعههایی که نزد من داری. من امروز نزد تو آمدهام و نشستنم را کشاندم تا هر آنچه که از تو نزد من است به تو بسپارم. و پس از آن، میخواهم کالای حجازی و هندو را به تو واگذارم و وصیتم را به تو بسپارم و با تو وداع کنم؛ چرا که من به جایگاهی که در آن بودم بازمیگردم. خداوند آن را آسان




