جامهها را پوشیدم. با برترین عطرها خود را خوشبو ساختم، غلامانِ زیبا خریدم و از زیبارویان بهرهمند شدم. با پادشاهان و مرفهین نشست و برخاست کردم، پردهها را در کامجویی دراندم، کنیزکان آوازخوان گرد آوردم و به نغمههای خوش گوش فرا دادم. هیچ لذتی را فرونگذاشتم مگر آنکه در پیاش رفتم و بدان دست یافتم و رسیدم. اکنون کارهایم سامان یافته، املاکم آباد است و از رویآوریِ روزگار و نیکیِ احوال، بهرهای فراتر از حد تصور دارم.»
پدر به او گفت: «ای فرزندم! امور دنیایت که به بهترین حال برایت نظم یافته است؛ اما با برادرانت چه کردی؟ نیکی به برادران و نزدیک ساختنِ آنان به خودت چگونه بود؟ برای آخرتت چه اندوختهای و از دانشها چه به دست آوردهای؟»
پسر گفت: «اما برادرانم ای سرورم؛ من در میان آنان کسی را نیافتم که شایستهی همنشینیام باشد و کسی را ندیدم که برای معاشرت با من برازنده باشد. پس چنین دیدم که اگر آنان را به خود نزدیک کنم و با ایشان رفتوآمد و پیوند داشته باشم و به آنان نیکی کنم، رسوا میشوم و مردم از اعتقادات و راه و روشِ پنهانی من آگاه میگردند. و اما دانش؛ پس همان لذتِ نوشیدن و معاشرت با مردم و شنیدن آواز و نگریستن به چهرههای زیبارویان که برایت گفتم، مرا از آن و از جستوجویش بازداشت.»




