سپس آن مرد حجازی رو به پیر کرد و گفت: ای سرور من، دوست دارم به من بگویی که اهل کجایی؟ در کدام شهر زاده شدهای؟ به کجاها سفر کردهای و آغاز کار تو چگونه بود تا به این جایگاهی که اکنون در آن هستی رسیدی؟
پیر گفت: اگر بخشی از آنچه پرسیدی را بازگویم، کلام طولانی و کتاب گسترده میشود؛ اما آنچه میسر است برایت میگویم. بدان که من مردی از نواحی کوفه هستم. به دورترین سرزمینهای یمن، دیار هند و دورترین نقاط چین سفر کردم. سپس در حالی که قصد کوفه را داشتم بازگشتم و با سروری گرانقدر که در آن نواحی ساکن بود برخورد کردم. او مرا به سوی خویش جذب کرد و پیوسته میان من و او رفتوآمد و گفتگوهای تازه جریان داشت تا آنکه از او آموختم آنچه را آموختم و به دست آوردم آنچه را به دست آوردم. و از جملهی آنچه از او نقل کردم، چیزهایی است که بازگفتنش در اینجا ممکن نیست؛ و این بود سرگذشت من.
مرد حجازی گفت: ای پیر، من هیچ حکمتی را که بر زبان آوردی و هیچ پندی را که دادی و هیچ مَثَلی را ندیدم، مگر آنکه در قرآن نگاشته شده است.
پیر در حالی که خشم در چهرهاش آشکار شده بود، گفت: ای حجازی، تو در کار خود دچار اشتباه بزرگی شدهای!
مرد حجازی گفت: ای سرور من، چگونه؟




