چون فرمان کوچ صادر شد، از شهر و میهن خویش بدون زاد و توشه، بدون مرکب و بدون هیچ سازوبرگی خارج شد؛ در راهش مدام به زمین میخورد، نمیدانست به کدام سو برود، در کار خویش سرگردان بود و بر کوتاهیهایش پشیمان گشت؛ آن هم زمانی که دیگر پشیمانی سودی نداشت. او بر خویش میگریست و در حالی که امواج حوادث با او بازی میکردند و از راه نجات بازمانده بود، مرگ را آرزو میکرد. حال بگو آیا این مَثَل، راه و رسم عاقل است یا رسم جاهل؟
جوان گفت: این را دریافتم؛ قلبم برای مَثَلها و اخبار تو تپید، تاریکیِ حیرت و پردههای هوای نفس از من زدوده شد و به سوی راه روشن هدایت گشتم و تو مرا به شناخت خداوند عزوجل راهنمایی کردی؛ خداوند پاداش و اجر تو را بزرگ گرداند.




