اجازه نداد کسی به استقبال او بیاید، آنگونه که پیشتر با اسباب لهو و شادی استقبال میشد؛ و با هیبت و وقار وارد لشکرش گشت.
سپس برادرش را فراخواند و اموال و لشکر و تمامی داراییهایش را به او سپرد و به او فرمان داد که نزد پدرش بازگردد و لشکر را به اطاعت از او امر کرد. آنگاه بر اسب خویش نشست و به سوی ما بازگشت؛ پس متوجه نشدیم -در حالی که پاسی از شب سپری شده بود- مگر آنکه او نزد ما بود و در میزد.
پس در را به رویش گشودیم؛ او از اسبش فرود آمد و آن را رها ساخت و نزد ما آمد، سجده کرد و زمین را بوسید و از تعلقات دنیا دست شست. چون آن شریف این حال را در او دید، او را به سینه چسباند و میان چشمانش را بوسید و او را بر این کار سپاس گفت و برایش دعا کرد. او را در کنار خویش نشانید و با خوشخویی شروع به گفتوگو و انس گرفتن با او کرد و از کردارش خشنود گشت؛ و باقیماندهی شب را تا پایان روز به همین منوال سپری کرد.
و چون انس گرفت و آنچه از اضطراب در دل داشت زایل گشت و خاطرش آسوده شد، نزد آن شریف آمد و به او گفت: ای سرور من، میخواهم درباره چیزهایی که در سینه دارم از تو بپرسم؛ آیا مرا اذن میدهی که از تو سؤال کنم؟ آن شریف به او گفت: از هر چه در نظرت آمده است بپرس.




