با ما آمد تا به مکانی رسیدیم که در آن پناه میگرفتیم؛ پس ما وارد شدیم و آن جوان نیز با ما وارد شد.
چون نشستیم و در آن مکان استقرار یافتیم، رو به ما کرد و گفت: شما را به خدا سوگند میدهم که مرا خبر دهید به چه سبب به این منزلت رفیع دست یافتید و به این درجهی استوار رسیدید؟ پس آن مرد شریف رو به او کرد و گفت: با معرفت و ایمان و خداترسی از خدای رحمان. جوان گفت: چه چیزی بر این ادعا دلالت میکند؟ آن شریف گفت:
قَوْلُ مَوْلَانَا -عَزَّ عَزُّهُ- : مَنْ خَافَ الله خَافَ مِنْهُ كُلُّ شَيْءٍ، وَمَنْ لَمْ يَخَفِ الله خَافَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ.
سخن مولای ما -عَزَّ عَزُّهُ- که فرمود: هر کس از خدا بترسد، همه چیز از او میترسد؛ و هر کس از خدا نترسد، از همه چیز میترسد.
پس جوان گفت: گویی درندگان دانستهاند که شما مؤمنانی عارف و خداترس هستید، پس از روی شناختی که از شما داشتند از شما ترسیدند، در حالی که آدمیان نسبت به شما نادان ماندند. آن شخص شریف گفت: آگاه باش که آنها ما را نشناختند مگر به واسطهی نشانههایی (آیاتی) که از جانب ما برایشان آشکار گشت. جوان گفت: آن نشانهها چیست؟




