پس ما نیز در پیرامون قبر نشستیم و آنچه از عظمت قدرت (الهی) دید بودیم، یاد میکردیم. پس حجازی به سوی پیرمرد (شیخ) برگشت و به او گفت: ای صاحب من! آیا میخواهی مرا به این جوانِ فوتشده آگهی دهی و بگویی از چه جایگاه (مقامی) است و با چه حالی به این منزلت رسیده است؟ پس پیرمرد به او گفت: اگر دوست داری آنچه از او پرسیدی را بدانی، از جوانی که تو را به سوی ما راهبری کرد و هدایت نمود، دربارهاش بپرس، چرا که او به آن خبردار است. گفت: پس حجازی به سوی جوان برگشت و به او گفت: ای صاحب من! آیا میخواهی بر من خیر کنی و مرا به علمی دربارهی آنچه پرسیدم آگهی دهی؟ پس جوان به او گفت: با کمال میل و احترام، من خلاصهای از شأن او را برایت میگویم تا به آنچه میشنوی پند بگیری و از پندش عبرت جوی. حجازی گفت: بر من خیر کن ای صاحب من، به آن. گفت: بدان که این جوان، پسر یکی از پادشاهان فرس (روم) بود و پدرش او را مسئولیتی بر عهده داده بود، پس در آن ولایت غفلت ورزید و خود را در خوردن، نوشیدن، شکار و قنص (صید با پرندهی شکاری) سپرد. پس این به پدرش رسید و او از غضب فریفت و امر کرد که از آن کار عزل شود و دستش از آن ولایت کوتاه گردد. پس این بر جوان سنگین شد و نفسش او را به آنچه خداوند برای او در خیر مقدر کرده بود، راضی ساخت تا از آن دیار دور شود و راهی شد که پادشاه هند را بطلبد، چرا که نزدیکترین پادشاهان به او بود، تا در خدمتش قرار گیرد. پس همچنان سیر میکرد و اموالش را میبخشید و در




