بودیم، به دریا افتاده شدیم (بر ساحل دریا تکیه زدیم) و ما را به مسجدی بلند و برافراشته رسانید که در آن چادری بود که سایهگسترده شده بود و انگور از آن آویزان گشته بود چنانکه نزدیک بود شاخهها را بشکند و این در فصل خود نبود. و کنار چادر، نخلی بود که خرما از آن آویزان بود و زیر آن خرماهایی ریخته بود که انباشته شده و به نزدیک تنهی آن رسیده بود. و کنار نخل، انجیری بلند، بزرگ و سرسبز و پر از میوه بود؛ خوشترین آنها که انجیر میتواند باشد. و زیر مسجد، چشمهآبی بود که از غاری جاری میشد؛ آبش شیرینتر از عسل، سردتر از برف و سفیدتر از شیر بود. پس از آن آب نوشیدیم و خود را برای نماز آماده ساختیم و وقت نماز ظهر بود. به مسجد رفتیم و پیرمرد اذان گفت و جلو آمد و با ما نماز خواند. و چون نماز را به پایان برد، همه برخاستیم و جوان قیام کرد و به ما امر کرد به نزول به ضیافتی که در زیربام (قُبع) بود. پس نشستیم و او به سوی ما آمد و با خود سینیای داشت که در آن خرما و انگور و انجیر بود. پس آن را پیش ما گذاشت و به ما امر کرد که از آن بخوریم، پس خوردیم و او نیز با ما میخورد. پس چون از خوردن دست کشیدیم، به هر یک از ما سلام کرد تا آنکه جز حجازی کسی نماند؛ پس به او امر کرد که به سوی او نزدیک شود و مدتی به او چسبید، سپس او را رها کرد و با گوشهی چشم به آسمان نگریست و با گریهای سوزناک و صدایی سرشار از شوق گفت: حاضریم، حاضریم ای داعی به حق! سپس




