سرانجام نیکی میرود، پس مشتاقِ انتقال شد و خداوند نیز خواستهاش را برآورد و در انتقالِ او شتاب فرمود.»
گوید: سپس شیخ برخاست و پیش آمد و بر او نماز گزارد و جماعت پشت سر او بودند؛ سپس او را دفن کردیم و پیرامون قبر نشستیم. چون نشستن ما برقرار شد، آن جوانی که ما را به وادی راهنمایی کرده بود (صاحب باغ) رو به آن جوانی کرد که در پایانِ جمع آمده بود و به او گفت: «ای سرورم، من از تو در شگفتم که چگونه بر تنهایی و وحشتِ بیابان صبر کردی؟ و خود را چگونه مییابی اگر زمانهای شادی و لذت و روزهای پادشاهی و قدرت و امر و نهی و شکار و صید و عیش و عزتت را به یاد آوری؟»
گوید: آن جوان از سخن او چنان گریست که ریشش از اشک خیس شد. پس شیخ مانند کسی که او را ملامت میکند، گفت: «ای فرزندم، این چه بیتابی و اضطرابی است که از تو ظاهر گشته؟ و این گریه برای چیست؟ آیا اندوهی است بر آنچه از لذت دنیا و طعم لهو و لعب رها کردهای؟ همانا خوشیِ دنیا و شیرینیِ زودگذر آن، جز تلخی و خسارت و پشیمانی و عاقبتِ زشت چیزی به دنبال ندارد.»
جوان گفت: «خداوند میداند که من بر نعمتی که رها کردهام یا لذتی که از دست دادهام یا حالی که گم کردهام، نمیگریم. چگونه بگریم بر لذتی که زایل میشود و نعمتی که دوام نمیآورد؟ و چگونه وحشتزده شود کسی که فکرش مونسِ او و




