آنجا که خاستیم مبادا او را خسته کرده باشیم، و او نیز چنین بیمی داشت، پس ما را رها کرد و نشست و به ما گفت: من از سلام شما شفا نیافتم و سهم خود را از شما نگرفتم، و به برادرتان هندی اندوهگینم که جان سپرد و من به خواستهام از او نرسیدم و دلم را از مشاهدهاش درمان نکردم. پس برای این لطف از او سپاسگزار شدیم و نیک به او پاداش دادیم.
سپس به سوی شاه برگشت و گفت: ای سرورم، مرا بشناسان که حالِ آن مردِ هندی و سرعتِ انتقالش چگونه بود؟
شیخ به او گفت: «آیا ندانستهای که خداوند تبارک و تعالی بنده مؤمنش را دوست دارد و دوست دارد که خواستههای او را برآورده کند و ناخوش دارد که او در سختی و پرسش بماند؟ مؤمن مرگ را دوست دارد و ماندن در دنیا را ناپسند میشمارد. پس هرگاه مؤمن در دنیا تأمل کند و اربابان و اهل آن و دوستدارانش را بشناسد و بداند که دنیا بهشتِ کافر و زندانِ مؤمن است، از آن کراهت پیدا کرده و ماندن در آن را ناخوش میدارد و از ترسِ میل پیدا کردن به دنیا، انتقال مرگ را برمیگزیند. این مرد هندی نیز چنین شناخت و از نفس خود ترسید که مبادا میل به بازگشت به عالمِ تیرگیها (دنیا) پیدا کند؛ او با چشم بصیرت خود حقیقت را دید و فهمید که به سوی چه




