هندی گفت: پس گویا ما از تو چیزی خواستیم که تو آن را نمیشناسی؟
جوان گفت: پناه بر خدا از این سخن! همانا من به آنچه از من خواستید و دربارهاش پرسیدید آگاهم، جز اینکه بر آشکار کردنِ آنچه از من طلب کردید، توانا نیستم.
هندی گفت: و چرا چنین است؟
جوان گفت: به دلیل دانشم به اینکه در این جهان کسی هست که از من داناتر است.
هندی گفت: پس ما را به کسی راهنمایی کن که ما را به شناخت خدا -عَزَّ عَزُّهُ- رهنمون شود.
جوان گفت: با کمال میل و اکرام، من شما را در این باره پاسخ میدهم. بدانید -خداوند یاریتان دهد و ارشادتان کند- که در این ناحیه، وادیِ بزرگی است که جایگاهِ درندگان است؛ به آن راهی نیست و به دلیل فراوانیِ درندگان در آن، پیموده نمیشود. در آنجا عابدانی هستند که برای عبادت تجرد گزیدهاند و دنیا را رها کرده و به آنچه خدا از فضل خویش به آنان بخشیده، قناعت نمودهاند. آنان را پیری (شیخی) است که از او میشنوند و به سخنش رجوع میکنند؛ او گشادهدانش و نیکآیین و خوشفهم است. پس به سوی او روانه شوید و قصد او کنید و از هر چه میخواهید بپرسید که او شما را پاسخ خواهد داد.




