أَنِّي إِدَّخَرْتُ لَهُمْ مِمَّا عِنْدِي مَا نَالَهُمْ مِنْ ذَلِكَ شَيْئًا، ﴿إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي﴾1 وَسَارَ إِلَى الْمَدَائِنِ.
حجازی گفت: دربارهی مقداد بن اسود روایت شده است که گفت: با امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در حرکت بودم و او به سوی جنگ با خوارج راه میپاشید، ناگهان عمر بن جرموز را دید و به او گفت: از قصد و هدف خود بازگرد. پس به او گفت: و چرا ای عمر؟ گفت: زیرا خورشید در دنبالۀ اژدها یک صورت فلکی قرار دارد، پس این روز ناپسند و بدیمن است. پس امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- به او گفت: وای به تو، چرا ماه را رها کردی و خورشید را گفتی، در حالی که من خورشید و ماه را به وجود آوردهام و ستارگان با قدرت من در حرکتاند، و فلک عالم با ارادهی من گردش میکند. من پادشاهان را با قدرت خود در اختیار گرفتم و سروران را با عزت خویش بنده کردم. دلها و پیشانیهایشان در دست من است. و با عزت و جلال من، ده نفر از یارانم کشته نمیشوند و ده نفر از ایشان را رها نمیکنم و سرنوشتشان را مقدر میسازم، و گرنه از آنچه نزد من است چیزی به دستشان میآورد که به آنان نرسیده بود. «بیگمان من خدایم، معبودی جز من نیست، پس مرا عبادت کن و نماز را برای یادآوری من برپا دار»؛ سپس به سوی مدائن حرکت کردند.




