سپری شد و کسی را نیافتم. تا اینکه روزی در خانهی یکی از وکلا نشسته بودم که ناگهان مردی را دیدم سوره بقره میخواند تا به این آیه رسید: خداوند حکمت را به هر کس که بخواهد میدهد و به هر کس حکمت داده شود، همانا خیری فراوان به او داده شده است؛ و جز خردمندان، کسی پند نمیگیرد.
پس به برخی از بازرگانان گفتم: آیا شهری را میشناسی که در آن حکمت یافت شود و مردمی دیندار و حکیم داشته باشد که حکمت بدانند، از ستم دوری گزینند، خدا را بشناسند و از او پروا کنند؟
گفت: من چنین مردمی را که تو توصیف کردی، جز در دیار هند نمیشناسم. آنچه از او شنیدم مرا بر آن داشت که کالایی برای تجارت بخرم و به سوی دیار شما رهسپار شوم.
آن مرد هندی به او گفت: ای مرد، تو به راه صواب نرفتهای! بر تو واجب بود که اگر سوره جمعه را در قرآن میخواندی، در این سخن خداوند تأمل میکردی که فرمود: اوست که در میان درسناخواندگان (امّیین)، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.»




