مردم برایش اهمیتی داشته باشد و نه در پی یافتن گناهی برای برادرانش باشد؛ اوصافش کامل و صفاتش نیکو باشد و هیچ خردهگیری را راه سخن بر او نباشد.
گفتند: آری، انشاءالله چنین کسی را خواهیم جست. سپس مدتی طولانی در جستجوی کسی که این اوصاف در او کامل باشد، پرسوجو کردند.
روزی مرد به برخی از دوستانش گفت: آیا عجیبتر از این هست که دختری روزیام شده و در این جهان برای او همتایی میجویم و نمییابم؟ این سخن به گوش مردی رسید که خداوند خصلتهای خواستهشده را در او کامل کرده بود. آن مرد به حضور او آمد و دخترش را خواستگاری کرد. پدر پس از آنکه مدتی طولانی او را آزمود و هیچ حالتی ناپسند در او ندید، با ازدواجشان موافقت کرد.
هنگامی که خواست دختر را به او بسپارد، گفت: میخواهم در کار او از تو پیمانی بگیرم و عقدی بر تو بندم و سوگندی استوار از تو بستانم.
مرد پرسید: در چه باره؟ گفت: شرطهایی گوناگون. پرسید: آنها چیست؟
گفت: نخست آنکه او را بر هیچکس، چه خویش و چه بیگانه، نه بر پدر و نه مادر و نه برادر و نه خواهر، آشکار نکنی. و سرپرست تمام امور او کسی جز تو نباشد؛ و از خداوند (عزّ و جلّ) پروا کنی و در نهان و آشکار به او خیانت نورزی.
مرد پذیرفت و در آن هنگام دختر را به او سپرد.




