زن بدو گفت: سخن از دیگران را واگذار و کار او را به دیگری بسپار؛ چارهای نیست جز آنکه او را در زمان حیاتت به ازدواج مردی درآوری که خداوند چشمانت را بدو روشن گرداند.
مرد گفت: اگر ناگزیر چنین است، پس برای او مردی بجوی که شایستهاش باشد تا او را به همسریاش درآورم.
پس مادر خواستگاران را فراخواند و آنان بیامدند و حُسن و جمال و خِرَدِ دختر را در غایتی عظیم و فراتر از وصف یافتند. خواستگاران برفتند و اوصاف او را برای پادشاهان زمانه و هر شخص بزرگی بازگفتند. اما هرگاه مردی از خواستگاران را به پدر عرضه میکردند، او را خوش نمیآمد و راضی نمیشد، تا آنکه دختر از دوران جوانی گذشت و سنّش بالا رفت.
مادرش بدو گفت: به هر حال چارهای جز ازدواج او در زمان حیاتت نیست، پس در کار او کوشا باش.
مرد گفت: هر که را خواستگار اوست بر من عرضه کنید. خواستگاران همگی عرضه شدند، اما مرد گفت: هیچیک از اینان را نمیخواهم. پرسیدند: پس چه میخواهی؟
بدو گفت: برای دخترم مردی بجویید که از تمام عیبها مبرّا باشد و ظاهر و باطنش یکی باشد؛ زیباروی و پاکیزهپوست و خوشبو و کریمطبع و بخشنده باشد؛ نه غیبِ




