ای فرزندم، در این سخن تأمل کن و با خِرَدت در آن تدبّر نما. سپس او آهنگِ برخاستن کرد. بدو گفتم: تو را به خدا سوگند میدهم که مرا به شناخت خداوند (عزّ و جلّ) راهنمایی کنی.
گفت: اگر در تو رشدی (شایستگی) بیابم، راهنماییات خواهم کرد. بدو گفتم: به من اجازه ده که از حضورت جدا نشوم و خویشتن را به خدمت تو بگمارم. گفت: ای فرزندم، مرا چه حضوری است و تو را چه خدمتی؟ و آن حالی که تو از من میطلبی، مرا ممکن نیست که آن را برایت بازگویم مگر در زمانی طولانی؛ چرا که میخواهم تو را بیازمایم و امتحان کنم، و این امر اکنون ممکن نیست، زیرا سنّم بالا رفته و زمانِ کوچ کردنم (مرگم) فرا رسیده است. بدو گفتم: مرا به راهِ رشدم راهنمایی کن. مرا گفت: این ممکن نیست، جز آنکه برایت مَثَلی بزنم؛ پس آن را بشنو و در آن تأمل کن. گفتم: ای سرورم، بگوی.
گفت: تو را خبر میدهم که مردی بود که روزگاری دراز سپری شد و او را فرزندی نبود. او را برادری شایسته بود که روزی نزد او آمد و وی را اندوهگین و افسرده یافت. بدو گفت: این اندوهی که در تو میبینم برای چیست؟ گفت: از بیمِ نام و نشانم که بمیرم و رشتهام بگسلد و مرا بازماندهای نباشد. برادر گفت: ای برادر، همانا کارهای شایسته نام را تا روزگار باقی است، زنده نگاه میدارد. مرد گفت: این سخنان را




