« درباره نام خدا و معنای آن »
«پس گفتم: ای بانوی من، آیا از برادران (یاران) پدرم کسی باقی مانده است که مرا بدو دلالت کنی و راهنماییام نمایی؟ گفت: ای فرزندم، از آنان تنها یک مرد باقی مانده است که در خانهی خویش معتکف گشته و بر کسی ظاهر نمیشود. گفتم: مرا بدو دلالت کن؛ پس مرا به خانهی او راهنمایی کرد.
به آن خانه آمدم و در بکوفتم، در گشوده شد و درآمدم و در آنجا جز او کسی را ندیدم. او را دیدم که در محراب خویش بر بوریایی نشسته که زیر آن کاه و گیاه ریخته بودند تا برایش نرم و هموار باشد؛ و پیری و سالخوردگی بر او چیره گشته بود. به سویش پیش رفتم و سلامش کردم؛ پاسخ سلامم بازگفت و مرا پرسید: "تو کیستی؟" نام خویش بر او بگفتم. گفت: "تو را نمیشناسم مگر آنکه نام پدرت را بر من بازگویی."
چون نام پدرم را بدو گفتم و آن را شنید، بر پای خاست و از شدت ضعف نزدیک بود که با صورت به زمین درافتد و اشکهایش بر گونههایش روان گشت. سپس مرا در آغوش کشید و به سینهاش چسباند؛ از او چنان رایحههای خوشی بوییدم که هرگز خوشتر از آن نبوییده بودم. میان چشمانم را بوسید و نشست و مرا در کنار خویش




