فرزند بزرگش به او گفت: «اما من ای سرورم، در عایدیِ تمام املاک و مزارع برایم برکت حاصل شد و در آنچه از ذخایر تصرف کردم، آنها را گنجینه نموده و در زمین دفن کردم و دامهای فراوان خریدم؛ و همانا من در رویآوریِ روزگار و نیکیِ احوال و فراوانیِ مال هستم.»
پدر به او گفت: «دنیای تو که در نهایتِ مرتبهی پسندیده است؛ اما برای آخرتت چه ذخیره کردهای؟ و برای بازگشتت به سوی خدا چه اندوختهای؟ از دانشها چه گنجینهای فراهم آوردهای و در آن به چه درجاتی رسیدهای؟ از علم چه بهرهای بردهای و رفتارت با برادرانت و نیکی کردن به ایشان چگونه بوده است؟»
پسرگفت: «ای سرورم، جمعآوری اموال مرا از طلبِ دانش بازداشت، و آنچه از کوتاهیِ برادران ایمانی میدیدم، مرا از نیکی به آنان منع کرد؛ چرا که دانستم طمعِ آنها به بخششِ من، باعث میشود همگی خود را بر دوش من بیندازند، به طوری که نه مالِ بسیار آنان را سرپا نگه میدارد و نه به اندکِ من قناعت میکنند. پس آنان را از نیکیِ خود محروم ساختم و با ایشان به تندی و جفا رفتار کردم.»
پدر به او گفت: «ای فرزندم! خود را به رنج افکندی و چشمت را بیدار نگه داشتی در حالی که برای خشنودیِ کسی تلاش کردی که سودی به تو نمیرساند دنیا؛ و کسی را که نمیشناسی وارثان آینده به خود نزدیک کردی و آن را که به کارت میآمد آخرت و




