و کنیزکانش را برمیگرفت و به نزد خواهرش میرفت و بازنمیگشت مگر پس از آنکه آن جماعت میرفتند. این رفتار بر من گران میآمد و اوقاتم را تلخ میکرد؛ در حالی که خاندان او از اهل فضل، منزلت، دانش، ثروت و خداوندگارانِ نعمت بودند. من در این باره با او سخن نمیگفتم و سرزنشش نمیکردم.
روزی از روزها، فاخرترین جامههایم را پوشیدم و خود را خوشبو ساختم و طیلسان (ردای) خویش بر دوش افکندم و آهنگ خروج از نزد او کردم. او مرا فراخواند و به سینه چسباند و میان چشمانم را بوسید و گفت: "فرزندم، خداوند تو را بدان جا رساند که پدرت را رساند، و منزلتت را رفیع و درجتت را عالی گرداند و تو را به برترین آرزوهایت نائل سازد."
پس در حالی که طمع در من راه یافته بود، بدو گفتم: "ای بانوی من، گمان نمیبرم در شهر من کسی باشد که دانش مرا داشته باشد، و نه کسی که حقایق را برایم تفسیر کند؛ چرا که من از علم چنان بهرهای بردهام که همتایانم بدان نرسیدهاند و کسی را نمیشناسم که با من برابری کند."
پس مرا گفت: "آیا گمانت به خود چنین است؟ این خود دلیل بر نادانی و اندکفهمی توست." گفتم: "ای بانوی من، آن طریقتی را که پدرم میپیمود و آن راهی را که دنبال میکرد به من بشناسان تا من نیز بر همان طریقت روم و بر جای پای او قدم گذارم. همانا




