روزی از او خواستم که قرآن را بر او بخوانم. پرسید: "چه زمان تلاوت آن را آموختی و نزد چه کسی خواندی؟" گفتم: "نزد کسی نخواندهام و آن را جز از تو فرا نگرفتهام؛ اکنون دوست دارم آن را بر تو عرضه کنم." گفت: "این ممکن نیست." پرسیدم: "چرا؟" گفت: "مگر آنکه اسلام بیاوری و از تو پیمان بگیرم." من که در آن زمان نصرانی (مسیحی) بودم، به دست او اسلام آوردم. این کار در او اثر نیکویی گذاشت و بینهایت شادمان گشت و با من انسی بزرگ گرفت.
مرا در برابر خود مینشاند و من بر او قرآن میخواندم تا آنکه در تلاوت آن استوار شدم. هرگاه به آیهای میرسیدم، از تفسیر و تأویل آن میپرسیدم و او پاسخ میداد و برایم روایت نقل میکرد. او به حال من غبطه میخورد و کاملاً به من دلبسته گشته بود. بر همین حال نزد من ماند تا آنکه آیین اسلام و آنچه را نیاز داشتم از او آموختم. او هر آنچه از نیکی میدانست به من آموخت و من نیز از جبران نیکیهای او شادمان بودم.




