به مرد حجازی گفتم: «تو کالایی آوردهای که میخواهی در هند بفروشی و با پولش چیزی بخری که در حجاز به فروش برسانی. من پیشنهاد میدهم کالاهایتان را با هم معاوضه کنید تا از رنج سفر به سرزمینهای دور رها شوید و با سود به دیار خود بازگردید.»
مرد حجازی گفت: «من نه برای کسب سود سفر کردهام، نه برای رغبت به مالاندوزی و نه برای تجارتی که در آن بهرهای بجویم.»
مرد هندی پرسید: «پس چه چیز تو را مشتاق کرده و از دیارت کوچ داده و به این سرزمین دور انداخته است، در حالی که جانت را به خطر انداختهای؟»
مرد حجازی پاسخ داد: «آنچه مرا به اینجا کشانده، طلبِ دانش و اشتیاق به آن و شوقِ دیدار دانشمندان و حکیمان و بهرهمندی از آنان است.»
مرد هندی پرسید: «و کدام دانش است که تو آن را نزد ما میجویی؟»
«مرد حجازی گفت: «دانش الهی، دین ربانی و حکمتِ بالغه (رسا).» مرد هندی گفت: «ای مرد! تو با این سخنت، از سستیِ اندیشه، پراکندگیِ فکر و کمیِ فهمِ خود خبر دادی؛ و من تو را برتر از آن میدانم که بسانِ کسی باشی که از تشخیص و عقل بیبهره است.»
حجازی پرسید: «چگونه چنین است؟»




