گفتم: «چگونه چنین چیزی ممکن است؟ که شنیدنِ این سخن در هر حال دل مرا شاد میکند.»
به من گفت: «در سالی از سالها، مردی حجازی کالاهایی از سرزمین یمن و سرزمینهای عربی برای من آورد. در همان سال، مردی از هند نیز جواهرات، یاقوت، مُشک، عود و دیگر کالاهایی که از هند صادر میشود، برایم آورد. این دو مرد در مجلس من که جماعتی از بازرگانان نیز حضور داشتند، با هم روبرو شدند.
حاضران درباره سرزمینها و کالاهایی که هر یک آورده بودند، گفتگو کردند و سپس در موضوعی علمی به مناظره پرداختند. من دیدم که آن مرد هندی چنان با دلیل و حجت بر مرد حجازی پیروز شد که او را در برابر خود خاموش (مُجاب) کرد.
چون فضل و برتری آن دو برایم آشکار گشت، هر دو را به خانهام فراخواندم و آنها نیز پذیرفتند. سفرهای گستردم و از آنها خواستم با من غذا بخورند؛ آنها نیز خوردند.
پس از آنکه دستانمان را شستیم، به آن دو گفتم: «من پیشنهادی برای شما دارم؛ آیا میپذیرید؟ چرا که در آن خیر و صلاح هر دوی شما نهفته است.»
گفتند: «این چه پیشنهادی است که بر صلاحِ ما در آن اطمینان داری؟ آن را برایمان بگو.»




