به خدا سوگند، هیچیک از برادرانش برای سلام کردن بر او نیامد، مگر آنکه او از همانجایی که چشمش به وی میافتاد، برمیخاست و به استقبالش میرفت و او را به سینه میچسباند و همچون مشتاقی شیدا و سرگشته، او را میبویید و میبوسید. وضع به همین منوال بود تا آنکه دیگر کسی از برادرانش باقی نماند که نیامده باشد. سپس برخاستیم و به خانهی او رفتیم در حالی که فرزندانش نیز همراه او بودند؛ تا آنکه آنان آهنگِ وداع کردند تا هر یک به خانهی خویش بازگردند.
آن مرد به ایشان گفت: «فردا صبح زود نزد من بیایید.»
پس به خانهاش بازگشت و من نیز همراه آنان فرزندانش حاضر شدم. او آنها را در برابر خود نشانید و به ایشان گفت: «هر یک از شما باید سرگذشت خود را برایم بازگو کند و مرا آگاه سازد که در این مدت، تدبیرش در امور دنیا و دینش چگونه بوده است؛ و از میان شما، آنکه بزرگتر است آغاز کند.»




