درمیآورم، و اگر چنین نخواستی، اختیارش را به تو میسپارم تا خودت او را به هر کس از برادران ایمانی که بدو اطمینان داری، شوهر دهی؛ چرا که مرا سفری در پیش است که گمان میکنم دور و دراز باشد و شاید که دیگر مرا نبینی.»
پس به او گفتم: «دربارهی ازدواج، من همان را برمیگزینم که تو برایم بپسندی.» او خواست دختر را نزد من بیاورد تا وی را ببینم، اما من به نشانه اعتماد و ادب امتناع کردم؛ پس او مرا به عقد وی درآورد و دارایی و نعمتی را که سهم دختر بود به من سپرد و من با او زندگی مشترک را آغاز کردم.
او چند روزی اندک ماند، سپس وصیتنامهای برایم نوشت و با ما وداع کرد و پیاده، بدون غلام و مرکب و مال به راه افتاد. ما سی سال در آنجا ماندیم در حالی که هیچ خبری از او نشنیدیم و هیچ نشانی از او نیافتیم، تا آنکه از بازگشتش ناامید شدیم و شک نداشتم که او از دنیا رفته است.
به خدا سوگند که زندگی بر من تلخ و تیره گشته بود و چنان بود که از هیچیک از آن نعمتهایی که از او به من رسیده بود، لذتی نمیبردم. وصیتنامهاش نزد من بود؛ هر روز در آن مینگریستم و میگریستم. او در وصیتش ذکر کرده بود که خمسِ مالش را خارج کنم و آن را بر برادرانم انفاق نمایم. همچنین برایم مقرر کرده بود که با هیچیک از کارگزاران حسابرسی نکنم و به حساب و کتابشان کاری نداشته باشم، سخن هیچکدام




