چون سفر ما به اولین شهر از دیار هند منتهی شد، مردی به استقبال ما آمد و تمام مسافران و بازرگانان را در یکجا گرد آورد. من هم مانند دیگر مردم، کالاها و بارهای همراه خود را بر او عرضه کردم. او یکبهیک از مردان دربارهی کالا، دارایی، ابزار و دیگر همراهیهایشان میپرسید و از نام، کنیه، شهر و وطنشان جویا میشد، تا آنکه جز ما کسی باقی نماند. چون نوبت به ما رسید، در برابرش برخاستیم و سلام کردیم؛ او پاسخ سلام ما را داد و فرمان داد که بنشینیم. پس نشستیم و او از نام، کنیه و زادگاه ما پرسید و ما خود را معرفی کرده و از شهر و دیارمان خبر دادیم.»
«آن حاکم هند گفت: به من خبر دهید، آیا شما از شیعیان علی -عَزَّ عَزُّهُ- هستید یا از شیعیان ابوبکر و عمر؟
گفتیم: نه، بلکه از شیعیان علی -عَزَّ عَزُّهُ- هستیم.
گفت: از شیعیانِ عارف هستید یا از شیعیانِ منکِر؛ همان کسانی که به بخشی از کتاب (حقایق) ایمان میآورند و به بخشی دیگر کفر میورزند؟
به او گفتیم: بلکه از شیعیانِ بر حق و عارفِ علی -عَزَّ عَزُّهُ- هستیم.
گفت: آیا از کسانی هستید که محقّین را میستایند و خداوند را با دین و آیین آنها عبادت میکنند و سخن آنها را بازگو میکنند؟




