ایمانی دیداری داشتم که تو – که خدا تأییدت کناد – از جمله کسانی بودی که به دیدارشان میرفتم.
در آن سالی که حاکم تو را دستگیر کرده بود، نزد تو آمدم و تو از تنهایی و دلتنگیات نسبت به برادران گفتی و ذخایر و تمام اموالت را بیرون آوردی و بر من عرضه داشتی و گفتی که میخواهی وصیتت را به من بسپاری و برای دیدار و همراهی با من همسفر شوی، در حالی که هنوز مرا بهدرستی نمیشناختی. من در آنجا به دینداری و وفای تو پی بردم و دانستم که تو از اهل صفایی؛ پس نامهای به سرورم ابوعبدالله محمد بن حسن مدنی نوشتم و او را از حال تو و آنچه از تو دیده و شنیده بودم باخبر ساختم. همچنین از او خواستم که عذر مرا بابت تأخیر در زیارتش بپذیرد. نامه را فرستادم و خودم به شهرم «طالقان» بازگشتم، از بیم آنکه مبادا تو بیایی و مرا آنجا نیابی. پس پیش از تو به شهرم رسیدم و چشمبهراه تو بودم تا آنکه آمدی؛ و وقتی تو را به سلامت دیدم و با تو همنشین شدم، خدا را بسیار سپاس گفتم."»




