« مجلس سوم »
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
راوی حدیث گوید: محمد بن خالد برقی گفت: مدتی طولانی به خانه ابومیمون، حسن بن هارون سامرایی کاتب، رفت و آمد میکردم و از او میخواستم که تمام آنچه را از ابوطاهر سابور بن قاسم زاهد شنیده و از او روایت شده، برایم کامل کند؛ اما او نمیپذیرفت. تا آنکه روزی نزد او رفتم و او را خندان و شادمان یافتم. فرصت را غنیمت شمردم، نزدیک شدم و دست و پایش را بوسیدم و گفتم: «ای سرور من، که خداوند مرا فدایت گرداند! تو بر من منتی نهادی که اندیشهام از وصف آن ناتوان و زبانم از سپاسگزاریِ روایتِ دو مجلس نخست از حدیث ابوطاهر سابور بن قاسم الکن است. اگر برایت ممکن است، تمام آنچه او برایت روایت کرده و تو از او شنیده و دیدهای را برایم کامل کن تا منتت بر من تمام شود.»
او ساعتی سر به زیر انداخت و با انگشت بر زمین خط میکشید، سپس سرش را بلند کرد و به من گفت: «ای محمد بن یحیی! زبانم از ذکر آنچه از من پرسیدی ناتوان و سینهام از بزرگی آن تنگ است، با این حال اگر خدا بخواهد خواسته تو را بیپاسخ




