کوفه میرفتم و سپس راهی مکه میشدم و به دیدار شیخم میرفتم؛ این نذری بود که برای سپاسگزاری از نعمتهای خداوند تبارک و تعالی بر عهدهام گذاشته بودم، تا اینکه تو نزد من آمدی.
او (شیخ) دو نامه برای من نوشت و در آنها گفت: «من سرزمینی را در پشتِ هند شناختهام که دسترسی به آن جز با پیمودن بیابانی که یک ماه زمان میبرد، ممکن نیست. در پسِ آن بیابان، دیاری است که در آن گروهی از برادرانِ مؤمن زندگی میکنند. کلامِ آن مردم یکی است و جایگاهشان در برابری یکسان؛ در امور دنیا تفاوتی میانشان نیست و در دینشان اختلافی ندارند. بخشندگی میان آنان آشکار است و برکات از آسمان بر ایشان نازل میشود؛ هیچ نیازی نمیخواهند مگر آنکه برآورده شود و هیچ دعایی از آنان پوشیده (بیاثر) نمیماند.»
پس من به سوی او رفتم و با هم به سوی آن قوم روانه شدیم؛ و علت غیبتِ طولانیمدتِ من همین بود.
ابوالمیمون میگوید: از او درخواست کردم که شمهای از آنچه در سفرش بر او گذشته و آنچه شنیده و دیده است را برایم بازگوید؛ او گفت: «انشاءالله در مجلسی دیگر، به یاری و توفیقِ نیکوی خداوند، این کار انجام خواهد شد.




