و در آنچه برایت بازگو کردم، کفایت است برای کسی که قلبی بیدار داشته باشد یا با حضورِ قلب، گوش فرا دهد. بتپرست گفت: «به خدا سوگند، من بهیقین میدانم که خداوند (عزّوجل) مرا با تو ای شیخِ فاضل همنشین نکرد، مگر از سرِ رحمت و نعمتی که بر من داشت. من در کار خویش بر خطا بودم و گمان نمیکردم کسی همچون تو را ملاقات کنم؛ تو مرا از نابینایی نجات دادی و هدایت را برایم به ارث گذاردی. پس خداوند هیچ عمل صالحی را از من نپذیرد و بر هیچ کار زیبایی پاداشم ندهد، اگر فضل تو را نادیده بگیرم یا پیوندِ پدریات را انکار کنم؛ چرا که تو پدری و من فرزند، تو سروری و من بنده، تو عالمی و من آموزنده، تو حکیمی و من شاگرد. خداوند تو را در برابر آنچه به من آموختی پاداش دهد، که مرا به زندگیِ جاویدی زنده کردی که مرگی در آن نیست، و با اندرزهایت گوشهای قلبم را گشودی و با لطفت مرا ادب نمودی.»
مسلمان گفت: «خداوند تو را با سخن استوار (ایمان) در زندگی دنیا و آخرت ثابتقدم بدارد، که او شنوایِ اجابتگر است.»
بتپرست گفت: «ای شیخ، نیازی برایم پیش آمده، آیا آن را برایم برآورده میکنی؟» شیخ پرسید: «نیازت چیست؟» گفت: «بدان ای شیخ که خداوند نعمتهایی به من عطا کرده که شمارش نتوانم کرد، و بزرگترینِ آنها همان است که به دست تو از شناختِ خدا نصیبم شد؛ من داراییِ فراوان و مال بسیاری دارم و میخواهم با من به




