دینداری میدیدم که از حد میگذشت. من محبت شدیدی به او داشتم، پس در انتظار آمدنش نشستم. چون از راه رسید، به غایت شادمان گشتم و با او ماندم و از او جدا نشدم تا زمانی که قصدِ وداع و رفتن از نزد مرا کرد.
پس مال و داراییها و ذخایر و اسناد خود را نزد او آوردم و به او گفتم: «ای سرور من، همانا قصد سفر کردهام و کسی را ندارم که به دینش اطمینان کنم و بدو تکیه نمایم همچون تو. این املاک من است که در اختیار تو میگذارم و این تمام مال و اندوختهی من است که به تو میسپارم؛ پس در آن دخل و تصرف کن همانگونه که در مال خود میکنی. اگر من از سفر بازگشتم، تو در آنچه باقی مانده است شریک من خواهی بود، و اگر آن دیگر (مرگ) فرا رسد، بر تو حلال و در گشایش تصاحب آن هستی.»
پس آن مرد گفت: «چه سببی موجب شد که قصد سفر کنی؟» پس او را از ماجرای خویش آگاه ساختم و حقیقت کارم را برایش فاش کردم. به من گفت: «مقصد سفرت کجاست؟» گفتم: «به طالقان ختم میشود.» گفت: «چه انگیزهای تو را به طالقان میخواند؟»
به او گفتم: «همانا مرا در آنجا سروری است که میان من و او نامهنگاری بوده است؛ من مشتاق او هستم و او نیز مشتاق من است. و دانستم که در این مَرد، چنان فضل و




